صفحه 5 موقعیت:
     
     
     
     

این کافه ، قهوه اش سرد شد!


«کافه سلطان » مصطفی رزاق کریمی با ایده ای جذاب درباره خانواده ، جنگ و احیای یک کافه آغاز می شود اما ضعف فیلمنامه ، گفت وگوهای طولانی و پایان بندی شتاب زده ، فرصت خلق ملودرامی ت?ثیرگذار را از دست می دهد مصطفی لزاق کریمی و فرصت ازدست لفته ساخت یک ملودلام اجتماعی دلباله جنگ «کافه سلطان » شبیه همان رستوران های قدیمی کنار جاده است که تابلوی رنگ ورو رفته شان هنوز آدم را وسوسه می کند چند دقیقه ای توقف کند، شاید غذای فوق العاده ای نداشته باشند، شاید میز و صندلی هایشان سال هاست عوض نشده باشد، ولی چیزی در فضای آنها هست که آدم را به ماندن ترغیب می کند، فیلم مصطفی رزاق کریمی نیز چنین شروعی دارد؛ گرم ، آشنا و امیدوارکننده . تماشاگر وارد زندگی خانواده ای می شود که کسب وکارشان رونق گذشته را ندارد و هرکدام نسخه متفاوتی برای نجات آن می پیچند. مشکل اینجاست که فیلم پس از پذیرایی اولیه ، کم کم حوصله مهمانش را سر می برد، قصه ای که می توانست از دل یک اختلاف خانوادگی به تصویری ملموس از جامعه امروز برسد، گرفتار توضیح دادن ، احساسات سازی و شخصیت هایی می شود که حرف می زنند، بی آنکه گفت وگوی موثری میانشان شکل بگیرد.

هفت صبح نمی شوند مهناز چترفیروزه ه یک کافه ، چند نسل و حساب هایی که صاف رزاق کریمی که سابقه طولانی اش در مستندسازی ، به ویژه با «بانو قدس ایران »شناخته می شود، پس از سال ها دوباره سراغ سینمای داستانی رفته است .

«کافه سلطان »دومین فیلم بلند داستانی او پس از «حس پنهان »است و این بار جنگ دوازده روزه را به پس زمینه یک ملودرام خانوادگی آورده است .

کافه ای قدیمی در حاشیه جاده ، پدر و مادری خسته و پسری که می خواهد سهمش را از زندگی بردارد و برود، مصالح اولیه داستان هستند.یونس و نامزدش رویای خانه و آینده ای مستقل دارند، درحالی که مهتاب ، مادر خانواده ، حاضر نیست به آسانی از مکانی دل بکند که سال ها برای حفظ آن زحمت کشیده است .اینجا فیلم به نقطه جذابی می رسد، اختلاف بر سر فروش کافه ، دعوای ساده آدم های خوب و بد نیست ،جوان ترها حق دارند زندگی تازه ای بخواهند و مادر نیز دلایل قابل فهمی برای مقاومت دارد. رزاق کریمی در معرفی این کشمکش موفق عمل می کند،فضای فرسوده کافه ، سکوت جاده و خستگی آدم ها به داستان هویت آغاز جنگ 12 روزه ، می بخشند.

معادلات را تغییر می دهد،جاده دوباره شلوغ می شود و کافه ای که دیگر مشتری چندانی نداشت ، برای مسافران به پناهگاهی موقت تبدیل می شود.ایده هوشمندانه ای است ؛ جایی که روزگار فراموشش کرده ، ناگهان کارکرد تازه ای پیدا می کند،حیف که فیلم نمی تواند تمام ظرفیت نمایشی این موقعیت را به کار بگیرد.

آدم ها حرف می زنند، قصه جلو نمی رود گرفتاری اصلی «کافه سلطان »فیلمنامه است .

شخصیت ها زیاد صحبت می کنند، تلفن می زنند، خاطره تعریف می کنند و درباره تصمیم هایشان توضیح می دهند، ولی بسیاری از این مکالمات به برخوردی دراماتیک منجر نمی شود،گویی هر شخصیت متن خودش را می خواند و منتظر است نوبت دیگری برسد.ورود مسافران نیز فرصت مناسبی برای گسترش جهان فیلم فراهم می کند اما اغلب آنها پیش از آنکه شخصیت مستقلی پیدا کنند، به حاملان یک مفهوم تبدیل می شوند.

جنگ هم که می توانست بی سروصدا در رفتار آدم ها نفوذ کند، به تدریج بهانه صحنه هایی می شود که برای تاثیرگذاری عاطفی بیش ازحداصرار دارند.زبان تصویری فیلم نیز چندان کمکی نمی کند.

قاب بندی های محافظه کارانه و ضرباهنگ یکنواخت ، فضای محدود کافه را محدودتر می کنند.تجربه مستندسازی کارگردان در ثبت جزئیات محیط به چشم می آید، ولی سینمای داستانی به تنش ، ریتم و تحول شخصیت ها نیز احتیاج دارد.

حاجیان می درخشد، پایان بندی کم می آورد آزیتا حاجیان مهم ترین تکیه گاه فیلم است ،مهتاب را با وقار، خستگی و اقتداری آرام بازی می کند و در لحظات سکوت ، موثرتر از صحنه های پرگفت وگو ظاهر می شود.البته جنس رفتار و بیان او گاهی یادآور نقش های مادرانه پیشینش است و غافلگیری چندانی ندارد.محمدرضا شریفی نیا نیز با اجرایی کم ادعا، به پدر خانواده وجاهتی انسانی می بخشد.در مقابل ، سجاد بابایی و مریم مومن همیشه نمی توانند اضطراب و بی قراری نسل جوان را باورپذیر کنند.

سیاوش طهمورث هم با شخصیتی آشنا و کم ظرافت روبه روست که ظرفیت بازیگری اش را محدود می کند. ضعف محسوس تر در دقایق پایانی رخ می دهد، حضور والدین جوان ازدست رفته در جنگ ، با وجود ظرفیت عاطفی فراوان ، به اندازه کافی پرداخت نشده و انتخاب بازیگران این بخش نیز به تأثیرگذاری صحنه کمک نمی کند،فیلم برای گرفتن اشک تماشاگر شتاب می کند و از ظرافتی که در آغاز داشت فاصله «کافه سلطان »فیلم می گیرد.

بی ارزشی نیست ،ایده مرکزی قابل توجه ، فضای جاده ای و بازی های باتجربه ، لحظات دیدنی برایش ساخته اند.

بااین حال ، رزاق کریمی به قصه ای که انتخاب کرده اعتماد کافی ندارد و مدام می خواهد معنای آن را توضیح دهد.نتیجه ، فیلمی است که حرف های مهمی درباره خانواده ، جنگ و ماندن دارد، ولی همیشه نمی داند چگونه آنها را به سینما تبدیل کند.

1405/08/03